...با هر بار تازه سازي(رفرش) صفحه يك مطلب به صورت تصادفي بارگذاري خواهد شد

بَه ای مُلکای مردم    تبسم بِی تبسم


بَه ای مُلکای مردم    تبسم بِی تبسم 

می خوام از افغانستان بنویسم !نه اونجوری که "آقای بازیگر"!!! می گفت و اشک می ریخت. می خوام از افغانستان بنویسم نه اونجور که مخملبافهاو قبادیها و ...ها ی دیگه می گن و فیلم می سازن!می خوام از افغانی ها بنویسم !از اونایی که خیلی وقته مهمون سفره ی مان! نه ازاونایی که حرمت نون ونمک میزبان رو نگه نداشتند که ماهم گهگاه حرمت مهمون رو نگه نداشتیم!
می خوام از همسایه و همبازی دوران کودکیم بنویسم!که الان احتمالآ تو آلمان زندگی می کنه!خدا نگهدار خودشو خونواده اش باشه که با اونا فهمیدم همه ی افغانی ها سر بچه هارو نمی برن!!! که از اونا لهجه ی افغانی رو تاحدودی یاد گرفتم _هرچند خودشون هم زیاد لهجه نداشتند!_و بعدها با اشتیاق بخش افغانی رادیو بی بی سی رو گوش می کردم!وهنوز هم مشتاقم تایادبگیرم که چندکلمه بیشتر شبیه اوناحرف بزنم !
می خوام از"دره ی پنج شیر" بنویسم همونجایی که خیلی مشتاق دیدنشم!
می خوام از شیر "دره ی پنج شیر" بنویسم ! احمد شاه مسعود. که به اندازه ی میرزا کوچک و رئیس علی دلواری و... دوستش دارم!همونی که خبر شهادتش تو هیاهوی هواپیماوبرجها گم شد!همونی که محل مبارزه ش خیلی بیشتر از جنگلهای شمال به اینجایی که الان نشستم و اینارو می نویسم نزدیکتره!می خوام از اونایی بنویسم که برای فهمیدن حرفاشون احتیاج به مترجم نیست!
از همونایی که از سه چهار هفته ی پیش!بایستی بابت هرروز بی مجوز موندنشون تو اینور مرز 30 هزار تومان پول بدن!
وقراره از اردیبهشت امسال بی مجوز هاشون و  از مرزهای ایران ((اخراج))کنن!

گزیده ای از مثنوی"بازگشت" سروده ی شاعر مهاجرافغان محمدکاظم کاظمی:
غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت
پیاده امده بودم پیاده خواهم رفت
طلسم غربتم امشب شکسته خواهد شد
وسفره ای که تهی بود بسته خواهد شد...
ودر حوالی شبهای عید همسایه 
دگر صدای گریه نخواهی شنید همسایه
همان غریبه که قلک نداشت خواهد رفت
وکودکی که عروسک نداشت خواهد رفت
اگرچه تلخ شد ارامش همیشه ی تان
اگرچه کودک من سنگ زد به شیشه ی تان
اگرچه متهم جرم مستند بودم
اگرچه لایق سنگینی لحدبودم
دم سفرنپسندید ناامید مرا
ولودروغ عزیزان! بحل کنید مرا
گزیده ای از مثنوی "پاسخ" سروده ی محمد علی بهمنی:
به عمر مثنوی ات با تو زیستم شاعر!
وسخت بدرقه ات را گریستم شاعر!
اگرچه در همه جا آسمان همین رنگ است
قبول می کنم- اینجا دل شما تنگ است
 ...
چه فرق می کند اینبار _ در حوالی عید 
تو خنده کردی و همسایه ای دگر گریید
چه کودکان که به تاراج رفت _قلکشان
چه جامه ها که دریدند از عروسکشان...
چگونه می شود آیا گلایه نیز نکرد 
که میهمان برسر سفره میزبان راکشت ...
ببخش _ با همه ی دردو داغ می دانم
نمی توان به یکی ابر اسمان را کشت

توضیحات :